جمعی از نمازگزاران جمعه مسجد قبا در شهر سنی نشین سنندج، مرکز استان کردستان ایران، پس از نماز در اعتراض به بازداشت یکی از امامان جمعه این مسجد دست به تظاهرات زدند.
حراست دانشگاه تبریز باردیگر اقدام به آشوب وایجاد تفرقه در میان دانشجویان اقلیت های مختلف در دانشگاه تبریز کرد
منبع خبر :
دانشجویان دانشگاه تبریز 5/17/2008
متن خبر :
گروه موسیقی کامکارها در سال 1344برای نخستین بار در سنندج، به عنوان گروهی خانوادگی به سرپرستی استاد حسن کامکار(ویلن) و عضویت هوشنگ(آکاردئون)، بیژن(خواننده)، پشنگ(سنتور)، قشنگ(خواننده و ویلن) و ارژنگ(تمبک)تشکیل شد و برنامه های متعددی را در باشگاه افسران، مدارس و تالارهای شهر سنندج اجرا کرد. کامکارها اوّلین تمرینات خود را شب ها در کنار حوض کوچک حیاط منزل شان انجام می دادند. با بزرگ شدن فرزندان، به تدریج این گروه موسیقی متکامل ترشد، از نظر آنسامبل انسجام بيشتري پيدا كرد و در سال 1348 با اعضای خود، هوشنگ(ویلن)، بیژن(تار و خواننده)، پشنگ(سنتور)، قشنگ(خواننده)، ارژنگ(تمبک)، ارسلان(عود) و اردشیر(کمانچه) کنسرت هایی را به صورت رسمی در برخی از شهرهای کردستان و همچنین شهر ارومیه برگزارکرد.
بهمن قبادی
زندگينامه
بهمن قبادي در سال 1348 در شهر مرزي بانه كردستان به دنيا آمد. او چهارمين
فرزند خانواده هفت نفريشان است و اولين پسر خانواده. تا 12 سالگي در بانه
زندگي كرد و بعد از آن جنگها و آشوبهاي منطقه او و خانوادهاش را راهي
سنندج ( مركز استان كردستان ) كرد.
جمعی از نمازگزاران جمعه مسجد قبا در شهر سنی نشین سنندج، مرکز استان کردستان ایران، پس از نماز در اعتراض به بازداشت یکی از امامان جمعه این مسجد دست به تظاهرات زدند.
وی در گفتگو با خبرگزاری فرانسه گفت که تهدیدات به در محل کارش الصاق شده بود و ضمن اینکه هشدار داده بود که موظب زبان خودت باش نوشته بود که مرگ تو نزدیک است. وی در سال ۲۰۰۶ هم از این تهدیدات خبر داده بود اما گفت که اخیرا این تهدیدات علیه وی و خانواده اش بسیار شدید شده است. وی گفت یافتن کسانی که مرا تهدید به مرگ کرده اند کار سختی نیست اینها افرادی هستند که با ایده ها و افکار من مخالف هستند. گروههای تهدید کننده همچنین وی را متهم به طرفداری از بهاپیت کرده اند.
عنوان بالا مرا ناچار می کند که مطلب امروزم را از پایان آن آغاز کنم! یعنی با عکسی از یکی از همرزمان ملا مصطفی بارزانی، پدر کُردهای عراق، که دوبیتی های خیام را از فارسی به کردی ترجمه کرده ولی هنوز امکان چاپ آنرا نیافه است (یا دستکم تا سه سال پیش که فرصت دیدارش بر مزار ملا مصطفی در منطقه بارزان دست داد این فرصت را نداشته بوده است).
به گزارش خبرنگار عصر ایرا ن (asriran.com)، در این فیلم 5 دقیقه ای ، تصاویر منتسب به بازیگر زن به همراه یک مرد جوان در حال … به نمایش درآمده است.
هرچند زن حاضر در فیلم شباهت زیادی به بازیگر تلویزیون دارد و در ابتدای فیلم نیز نام وی نوشته شده است، لکن واقعی بودن این انتساب، جای تردید جدی دارد.
پیش از این نیز برخی افراد، فیلمی را که در آن یک زن و چند مرد در حال انجام اعمال غیراخلاقی بودند را به یک بازیگر زن تلویزیون نسبت دادند و بدین ترتیب موفق شدند cd های مربوط به آن را در سطح وسیعی توزیع کنند ولی سرانجام معلوم شد که این افراد، صرفا از یک شباهت ظاهری بهره برده بودند و آن بازیگر، هرگز در چنان صحنه ای حاضر نبوده است. وی اعلام داشت که از عاملان انتشار و انتساب این فیلم شکایت می کند.
پس از انتشار فیلم های خصوصی چند هنرمند و ورزشکار که بعضاً واقعی و بعضاً ساختگی و انتسابی بوده اند، پلیس امنیت به همراه مقامات قضایی، در یک سلسله اقدامات هماهنگ و قاطع به پیگیری موضوع پرداختند و توانستند عده ای از عوامل تهیه و توزیع این قبیل فیلم ها را دستگیر و مجازات کنند.
اقدامات سریع پلیس و دادستانی تهران در آن مقطع توانست جلوی این قبیل حرکات ضد اخلاقی و ضد اجتماعی را بگیرد ولی گویا برخی باندها اصرار دارند که با انتشار چنین فیلم هایی و انتساب راست یا دروغین آنها به افراد مشهور، امنیت اخلاقی و اجتماعی جامعه را خدشه دار کنند که به نظر می رسد لازم است بار دیگر پلیس و قوه قضائیه به طور جدی تری وارد عمل شوند.
شایان ذکر است، مجلس شورای اسلامی نیز پس از وقایع گذشته، برای عاملان اصلی انتشار چنین فیلم هایی مجازات اعدام را تعیین کرده است.
اطلاعیه
جان فرهاد حاجی میرزایی در خطر است!
فرهاد حاجی میزرائی یکی از فعالان حقوق بشر و عضو "کمیته علیه اعدام وسنگسار بختیار و ژیلا ایزدی" در شهر سنندج و مریوان بود. فرهاد در تاریخ 23 دیماه 86 توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی بازداشت و تا هم اکنون تحت شکنجه و در زندان بسر می برد.
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
چرا کامکارها ماندگار شدند؟
کامکارها آدم را به ياد قصه معروف پدری می اندازند که هنگام مرگ ، فرزندانش را می خواند و به هرکدام
از آنها تکه چوبی می دهد و از آنها می خواهد که چوب را بشکنند.فرزندان چوب را می شکنند. پدر چوبی بر چوب قبلی اضافه می کند و از آنها می خواهد که هر دو چوب را با هم بشکنند واين کار را تا چند چوب ادامه می دهد. وقتی تعداد چوبها به شش يا هفت می رسد، کسی از فرزندان، حتی زورمندترين آنها به رغم به کار بردن تمامی توان خود قادر به شکستن دسته چوب ها نمی شود . اينجاست که پدر روبه فرزندان کرده و می گويد : اگر با هم متحد باشيد کسی نمی تواند شما را بشکند و همه گاه اعتبار و منزلت خودتان را داريد.به گمانم روزی که استاد حسن کامکار داشت زندگی را بدرود می گفت اين قصه در ذهنش جولان می کرد و می دانست که پراکندگی و تفرقه چه مصيبت بزرگی است و با آدمی چه می کند . پس او هم فرزندانش را پيش خود نشاند و توصيه هايی کرد که تا به امروز که ۲۵ سال از شکل گيری اين گروه می گذرد، همچنان آويزه گوش کامکارهاست.
در زندگی بعدی ام دوست دارم زندگی را از آخر به اول شروع كنم. يعنی كه اول مرده و بی حس خواهم بود تا اينكه در خانه سالمندان زنده شوم. به مرور زمان هر روز حالم بهتر و بهتر می شود تا اينكه آنقدر خوب و سرحال خواهم شد كه مرا از آنجا بيرون می كنند. بعدش حقوق بازنشستگی ام را می گيرم و به دنبال شغلی می گردم. در روز اول كار يك ساعت مچی طلا بهم هديه می دهند و جشن مفصلی برايم می گيرند. ۴۰ سال بعد عمرم را آنجا كار می كنم تا اينكه جوان و شاداب شوم. آنوقت هر روز و هر شب پارتی و ياقی گری و كارهای خوب ديگر می كنم و خودم را حسابی به دردسر می اندازم. بعد راهی به دبيرستان و مدرسه تا اينكه يك كودك شوم. به به چه لذتی خواهد داشت … زندگی آخر عمر بدون هيچ گونه مسئوليت. بعد يك كودك نوزاد می شوم تا اينكه بالاخره به ۹ ماه آخر عمرم برسم. آن ۹ ماه را در يك جای بسيار گرم و مناسب و ايده آل كه مانند حمام می ماند زندگی می كنم. كلی بهم رسيدگی خواهد شد و نوشابه و انواع خوراكی های خوب و مفيد از طريق لوله به دهانم فرستاده می شود و من فقط و فقط استراحت می كنم. به به … تا اينكه … روز آخر … با شور و هيجان و در اوج لذت جنسی … همه چی تمام می شود.
عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست
زندگينامه استاد حسن زيرک

درسال 1299 ه.ش درشهرستان بوکان متولد شده ديري نگذشت که پدرش رااز دست داد ه ومادرش نيز ازدواج مي کند وسرپرستي آن رابرادر بزرگش به نام عبدلله به عهده مي گيرد.
اسم بوکان به چه معناست
صلاح نصراللهی
عده ای معتقدند که واژه بوکان از لغت« بوکBook» به معنی عروس در زبان کُردی، گرفته شده و بوکان به معنی شهر عروسان می باشد. اما این نظریه تنها در صورتی درست است که ما این اسم را با لهجه فارسی تلفظ کنیم یعنی بوکانBookan،این در حالی است که ساکنین این شهر و تمامی مردم کُرد زبان آنرا بصورت«بوکانBokan»ادا می نمایند نه بوکانbookan.
اما وجه تسمیه این اسم:
همه می دانند که شهر بوکان به دور حوض بزرگی«حوزه گه وره» شکل گرفته است، که این حوض بصورت چشمه ای جوشان است که آب آن از سفره های زیرزمینی تأمین می شود؛ به چنین چشمه هایی در زبان کُردی« کانیKani » گفته می شود. همچنین کلمه« بوBo»در زبان کُرردی کاربردهای مختلفی دارد که اغلب در شکل ترکیبی بکار برده می شود؛ مانند بو چی؟(چرا؟)
اما چگونگی ترکیب این کلمات و شکل گیری واژه بوکان:
در زمانهای قدیم هنگامیکه زنان قصد شستن وسایل خانه را داشتند آنها را با خود برداشته و به سمت رود یا چشمه ای که در نزدیکی محل اقامتشان بوده می بردند و در آنجا کارشان را انجام می دادند. به همین ترتیب اهالی ساکن اطراف بوکان، جهت شستن و نظافت ظروف و وسایل خود به طرف این کانی یا حوض می رفتند و هنگامی که کسی سراغ نفری را که جهت انجام این امور به « کانی» رفته بود، می گرفت، نزدیکان وی در پاسخ می گفتند:« او به کانی رفته است» و به زبان کُردی« چوه بوکانی» یعنی به کانی رفته است. بدین ترتیب واژه بوکانی به افرادی گفته می شد که رفت و آمد زیادی را به کانی مزبور انجام می دادند و سپس کم کم در آنجا ساکن شدند.
|
|
آی آدم هاآی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! |

کانون وبلاگ نویسان ایران ( پن لاگ) تایید حکماعدام آقای مهرنهاد وبلاگ نویس بلوچ را محکوم میکند و از همه وبلاگ نویسان و آزادیخواهان در ایران و جهان برای نجات جان آقای مهرنهاد کمک می طلبد.
آقای مهرنهاد وبلاگ نویس 28 ساله بلوچ و پدر سه فرزند , تنها جرمش ایجاد یک نهاد قانونی برای جوانان بلوچ بوده است. او پس از ده ماه شکنجه و اسارت به جرم واهی محاربه و ارتباط با گروههای غیر قانونی به اعدام محکوم شده است.
باز هم حرفهای خنده دار سردار رادان درباره ی چکمه پوشیدن خانمها!!!
بهترین های اسکار
بهترین بازیگر زن امسال: ماریون کاتیلارد Best Actress: Marion Cotillard ( سن: 32 ساله از فرانسه برای بازی در فیلم فرانسوی La Vie En Rose که به انگلیسی میشه : Life In Pink زندگی به رنگ صورتی ( زندگي به رنگ گل سرخ ) ، ... یک فیلم احساسی در باره زندگی یک خواننده قدیمی موزیک پاپ فرانسه بنام خانم ادیت پیاف Édith Piaf .که حوالی سالهای 1342 شمسی درگذشت.. بیشتر قسمتهای این فیلم بازگشت و فلش بک به دوران کودکی اوست، این فیلم حدود ۸۹ میلیون دلار در کل دنیا فروش داشته )
برای ادامه مطلب کلیک کنید...
روز یکشنبه ساعت ۷ بعد از ظهر:
در فلکه دوم آریا شهر(روبروی برج گلدیس تهران) در پی دستگیری دختر جوانی توسط گشت ارشاد به دلیل ( خوش لباسی ) .باعث به وجود آمدن درگیری بسیار شدید میان پلیس و مردم شد. زمانی که خودروی ون گشت ارشاد قصد حرکت داشت با مقاومت مردم روبرو شد. و مردم از حرکت کردن خودروی گشت جلوگیری کردند. در همین حین مردم که اکثر آنها پسر و دختر های جوان بودند.شعار هایی بر علیه نیروی انتظامی دادند. در مجتمع گلدیس دیگر کسی حضور نداشت و همگی روبروی درب این مجتمع تجمع کرده بودند. پلیس که وضعیت را بسیار بحرانی میدید.محل را به سرعت ترک کرد.اما دو سرباز گشت ارشاد را به دلیل عجله فراوان با خود نبردندکه با حمله شدید مردم به این دو سرباز.آنها نیز پا به فرار گذاشتند." .یکی از شعارها: " از سال پنجاهوهفت، علاف کردی ما رو" ..... فیلمشو ببینید و کیف کنید...........

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان

باز هم مهرورزی
خبرنامه امیرکبیر: ابراهیم لطف اللهی، دانشجوی رشته حقوق دانشگاه پیام نور سنندج، زیر شکنجه بازجویان اداره اطلاعات سنندج کشته شده است.
به گزارش عصر ایران این خبرگزاری می نویسد: “ناصر چندان اعتقادی به حکومت اسلامی ایران نداشت تا زمانی که بابت تبدیل شدن به یک زن کمک مالی دریافت کرد.”
خصوصیات این فرد از دوران کودکی با سایر همسن و سالان پسر متفاوت بود به نحوی که لباس های زنانه عمه خود را دزدکی برمی داشت و حتی آرایش می کرد.
در سن 14 سالگی ناصر به والدین خود گفت می خواهد جنسیتش را تغییر دهد: “متوجه شدم که مشکل دارم و احتیاج داشتم این مشکل را از طریق عمل حل کنم.”
|
|
کوچبشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد |
این ماجرا در یکی از دبیرستانهای بوکان رخ داده متن رو هم خواهرزاده ی من نوشته:
ديروز ناظم مدرسه اومد سر كلاس و خيلي صميمانه ، مودبانه و مهربانانه فرمود : خودتون ميدونيد هنوز كارنامه ها رو نداديم . گذاشتيمشون واسه فردا كه نمرات انضباطتون رو بذاريم . هر كي نياد واسه راهپيمايي ، مستقيماً 5 نمره از نمره ي انضباطش كم ميشه .
ما هم خيلي مسرور گشتيم و ايشون رو از ته دل تشويق كرديم . آخه مگه ميشه يوم الله 22 بهمن رو از دست داد ؟
بلاخره با بچه ها امروز رفتيم مدرسه . غوغايي بود . شور و حال انقلابيون جوان تو چهره هاشون به شكل جالب توجهي موج ميزد . نكته ي قابل توجه تو اون گير و دار ، سيل بلوتوث بود . اين همه گوشي . آقا ما هنوز تو بهت اون 5 نمره بوديم كه از دست نداديمش . 5 نمره اي كه از اون شاگرد اول كلاس كم شد . همون كه حتي 19.5 هم تو نمره هاش نيست . اشكال نداره . فوقش يه 0.5 نمره از معدلش كم ميشه . بعد كه كنكور رو حذف كردن و شرط شد معدلي ، ايشون هم فقط چند تا دانشگاه اونور تر خاك و خول ميخوره . از خيابون بالا رفتيم همراه با كليه ي دانش آموزان . انقلابيونه (ه مونث) ها رو ديديم كه از يه كوچه اونور تر رد ميشدن . شور حال 100 برابر شد . در بعضي صحنه ها هم ياد چهارشنبه سوري مي افتادم . نميدونم اينا ، اين موقع از سال اين همه ترقه و ... از كجا گير آورده بودن ؟
الا ايها الحال ، با همه ي اون مشكلات به جمع راهپيمايي كنندگان رسيديم . هزاران راهپيمايي كننده كه مثل يك مكان +18 ، يك نفر بالاي 18 سال هم ديده نميشد . پرچم ها رو كه نگاه ميكردم ، مدرسه باكري ، مدرسه استقلال ، مدرسه مفتح ، مردسه طباطبايي و ... . يعني تو همه ي اون مدارس قضيه سر اون 5 نمره بود ؟
به راه رفتن ، همراه دوستان ادامه داديم . سكوت جذابي بر جلسه ي هزاران نفري حاضر بود . با اينكه اون آقايي كه شعار "مرگ بر امريكا" رو از بلندگو سر ميدادند ، كسي تكرار نميكرد . سر هر كوه هم يه نظامي بود كه ملت متفرق نشن .